تبليغاتX
قنوت سکوت

قنوت سکوت

خدا رو شکر بلاخره داره تموم میشه

میگن سال داره نو میشه میگن 365 روز گذشت آره گذشت اما چه جوری, فقط خدا میدونه چه عاشقانه 365 روز عاشقی کردیم و گذشت چه ساده 48 هفته خندیدیم و شادی کردیم و غمگین شدیم و گذشت امسال هم تو 12 ماه تولد دوباره همگی ما گذشت انگار راستی راستی یک سال گذشت سال جدید ...و 365 روز جدید داره شروع میشه و روز از نو و روزی از نو فقط از خدا می خوام تو تک تک این لحظه ها کنارت باشه و تنهات نذاره سلامتی باشه و لبخند همیشگی لبهایت آرامش می خواهم برایت از کسی که اسم خودش یعنی آرامش شاد باشی و مهر شادی روی همه ی لحظه هایت حک بشه دل کوچک و مهربانت همیشه خوش باشد و آرام امیدوارم قلب آسمانی پاکت هیچ گاه ابری نشود آرزویم این است که هر چه خواستی از خدا در آنی محیا شود آرزوی خرگوشی سال 90 من برای تو تنها این است آرامش آرامش آرامش سال نو مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 18:27  توسط نکیسا  | 

کشتی تایتانیک را جمعی از مهندسین ساختند...... و کشتی نوح را یک بی تجربه ... درگیر معماریه روزگار نباش..........!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:56  توسط نکیسا  | 

mamnboo0zorgam


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم..

*شهریار*

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 17:9  توسط نکیسا  | 

نه...نه...هزاروسیصدوهشتادونه

هنوز باور ندارم رفتن تو...دست خاک سرد سپردن تو....هنوز باور ندارم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 20:12  توسط نکیسا  | 

بیست و هشتم ساعت هشت صبح

آره...من عاشق خاله بازی ام...امما دلش میخواست بزرگ بشه ماشین بازی میکرد

............................................................................................

سر کلاس انقلاب...و بحث من و دخترم....نکته انحرافی:میخوای مخ بزنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:7  توسط نکیسا  | 

دیدم که نیمه دیگر وجودم

در تاب و تب خواستن می سوزد

و

دیدگانم از شرم به آسمان

در پی اجبباب خداوندی دود

من آیا هرگز

حضور دوباره رویا را باورکنم....

واین منم زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 9:12  توسط نکیسا  | 

نمیدونم باید بکم کفر کارو یا....


خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 16:38  توسط نکیسا  | 

2تیر,تولد شکوه درخشان

نکیسا جونم مرسی که اجازه دادی تو وبلاگت چیزی بنویسم

و تابستون اومد.گرمای فراق...گرمای آرام...گرمای دوست داشتنم,گرمایی که تو هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نخواستی که بفهمی...تابستون اومد با میوه های شاداب,بدون شادی صورتت...تابستون اومد با میوه های ترش و شیرینش بدون شنیدن صدای مرتعشت...تابستون اومد با سبد سبد خاطره بدون سببش...تابستون اومد با عصرهای منتظرش امما من دیگه منتظر نیستم زیرا با نبودنت با خیانتت با نداشتنت دارم به خودم فرصت می دم که طعم گس بدی رو بچشم...تابستون اومد با تولدت با آغاز دوباره با یک روز شکوه درخشان بودن فقط شکوه درخشان بودن امما بدون سوسک سیاه بودن....

ای کاش می تونستم داد بزنم بگم عزیزم تولدت مبارک...

2 تیر 89تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 20:19  توسط نکیسا  | 

اینجا وبلاگ حمید سجده است:

  آقا حمید مرسی که اجازه دادی تو وبلاگت بنویسم

تابستون رفت...گرمای فراق...گرمای ارام...گرمای دوست داشتنم گرمایی که تو هیچ وقت هیچ وقت نخواستی که بفهمی...تابستون رفت... با میوه های شاداب بدون شادی صورتت...تابستون رفت با میوه های ترش وشیرینش بدون شنیدن صدای مرتعشت...تابستون رفت با سبد سبد خاطره بدون سببش...تابستون رفت با عصرهای منتظرش امما من دیگه منتظر نیستم زیرا با نبودنت با خیانتتم شاید... با نداشتنت دارم به خودم فرصت میدم که طعم گس بدی رو بچشم...تابستون رفت با تولدت... با اغاز دوباره... با یک روز  سوسک سیاه بودن...فقط سوسک سیاه بدون ....بدون شکوه و درخشش بودن...

عزیزم ای کاش می تونستم داد بزنم و بگم تولدت مبارک....هان هان!!

.........................................................................................................................................

مامانی دخترم...عزیزه دل مامان...محرم راز های روزای سختم.....تولدت مبااااااااااااااااااااااارک.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 8:34  توسط نکیسا  | 

درد و دل من با ببا بزرگی

و افکارم پریشان است...تواناِیی مقابله با صفت واژه را ندارم دیگر...ازسکوت خسته ام انگار...از شهریار دل خوشی ندارم(آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟بی وفا حالا که از پا افتاده ام چرا؟)

برای کاری که تازه شروع کردم دیگه هیچ رمقی ندارم...چرا؟از کاری که انجام میدادم لذت میبردم از بعدهاش...از...امما حال،کنون از بعدها بی فاصله ام...میکروارگانیسم...استا فیلوکوکوس ...عامل بیماری یرقان...همه روی دلم سنگینی میکنه...سلامت...شادابی...نمیدونم که چرا بازم دارم اینها رو ردیف میکنم...آره گفتم افکارم درهمه ...انگار یه هزار تو میمونه...از یه خونه در میایی وارد یه معرکه ی جدید میشی؟؟!!؟پنج شنبه رفتیم سر خاک ببا بزرگی....قبل از اینکه به سر خاک بزرگی برسیم یه مرد ناشناس دیدیم...به ناهید گفت من رو میشناسی؟ناهید گفت :نه!!مرد گفت:ولی اگه من اشتباه نکنم این دختر خانم که همراهتونن نوه ی حاج آقا ن،خیلی شبیهشونن....من مال اینجا نیستم ...مال شمالم...اومدیم اینجا...گفتم اگه سر خاک حاجی نیام عذاب وجدان میگیرم....مرد ادامه داد:بنده ی خدا توی بیمارستان بود...من رو مجانی عمل کردن...از بزرگی گفت...از خوبی هاش...ناهید لیز خورد...امما من افتادم انگار...دیگه گریه امونم نمیداد..اون میگفت من بی صدا وآروم مثل همیشه گریه میکردم...وای بزرگی یادته هر هفته پنج شنبه ها برام شیرینی میخریدی؟...تر...اگه هم دختر خوبی بودم وکلاغ ها(مامان بزرگی) خبر نمیداد، برام شکلاتم می خریدی...حالا ...الان من پنج شنبه ها با دستهاِیی که براشون شعر میگفتی برات کیک یزدی درست میکنم و میارم سر خاکت...بزرگی یادته وقتی از پیشه فامیلای بابا می اومدم پیشت برام اسپند دود میکردی؟ومیگفتی چشمت نکنن!بزرگی، الان کی چشمم کرده؟؟؟یادته وقتی ازکارخونه می اومدی با مامان بزرگی پیاده می اومدم استقبالت؟؟؟یادت میاد این آخریا برات می رقصیدم تامریضی ای که داشت از پا درت میآورد رو یادت بره؟؟؟الان من مریضم بزرگی...شهرتم هم به انداز ه ی تو نیست که به ملاقاتم بیان...بزرگی تو بگو چیکار کنم؟از آدمای زنده ی این دنیا خیری نیست...بزرگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 20:0  توسط نکیسا  | 

در پاسخ به در خواست کمک توسط حالا

      'آقای محترم....من نمیدونم که شما من رو میشناسین یا نه.....امما اگر قراره که کمکتون کنم....باید بشناسمتون....لیشتر برام بگین....بله میشناسمش یکی از دوستای نزدیکمه....

.............................................................................................................................................

شما در خواست کمکتون رو از طریق نت گفتین ومن هم ترجیح میدم اگه بتونم همینجا کمکتون کنم.....بشتر بنویسین برام....از کجا میشناسینش؟از کجا آشنا شدین؟از کجا من رو میشناسین؟.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 21:32  توسط نکیسا  | 

جالب توجه نیست


جالب توجه نیست

در قرنی که نان گرسنه است!

در قرنی که حتی زندگی از یاد رفته!

در قرنی که رو ده های عاصی رنج، رنج نابرده شکم گنج را به لرزه انداخته!

در قرنی که آسمان با همه جلال و جبروت افسانه ای

در مقابل خلاقه زمین

قیافه را یکباره باخته!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 9:8  توسط نکیسا  | 

وقتی

وقتی كه دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم.

 وقتی كه دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم .

 وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام كرد ، من شروع كردم.

 وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم

  و چه سخت است تنها متولد شدن...  

مثل تنها زندگی كردن...  

مثل تنها مردن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 13:11  توسط نکیسا  | 

دوسم

برو دیگه دوست ندارم....اسمت رو نمیخوام بیارم...برو دیگه نمیخوام به یادت چشمام رو روی هم بذارم...گریه های تو برام فایده نداره..برو که دیگه خوب شناختمت...بگو به کی بگم گفتنی هام رو...حالا که به حرف حسودا باختمت...توئ شهر آرزوهام واسه تو یه قصر طلاِیی ساخته بودم...به چه شوقی..به چه  ذوقی...قلب ودین و ایمونم رو باخته بودم... برو دیگه دوست ندارم....اسمت رو نمیخوام بیارم..هر دفعه یکی در میزنه...عکس تو میاد به یاد من...می اومدی با یه گل سرخ دم دمای صبح سراغ من...چه بچه گونه نگام میکردی...نگاه تو باور میکردم...دوباره میرفتی و من تو سکوتم گلهات رو پر پر میکردم...قصه های من و تو تمومه...امما یه روز تو تنها میشینی حریق عشق گذشته ها روتو آینه ها میبینی امما دیگه نیست اون که اشکات رو میبوسید و تو براش نفس بودی...اون که براش فرش زمین ویه سایبون با تو بس میدید.... برو دیگه دوست ندارم....اسمت رو نمیخوام بیارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 20:16  توسط نکیسا  | 

من ارومم ....شیطونم..مهربونمم ....ااماابله نیستم...میفهمم امما صبرم اجازه ی واکنش نشون دادن رو نمیده...مهم نیست این نیز بگذرد...از بازی خسته ام.....خسته..میفهمی؟مهم نیست....:)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 21:43  توسط نکیسا  | 

من..تو..مترسک..او

حاصل عشق مترسک به کلاغ...مرگ مزرعه بود..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 21:46  توسط نکیسا  | 

خدا..........

خدا عشق است ، خدا مهربانی است ، او عظمت است و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور می یابد.

وقتی دست ناتوانی را می گیریم و یا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش می سپاریم یا گره از کار کسی می گشاییم ،پروردگار مجال حضور بر زمین یافته است .

جهان در انتظار حضور همه ماست.

کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر زمین .انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان گام می نهد .

ما عظیم تر از آنی هستیم که می پنداریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 20:48  توسط نکیسا  | 

عشق یا دوست داشتن




 علی شرمنده ...قشنگ بود ...حیفم اومد ندزدمش

عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها ، در شكل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشتركی است ،اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر كدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : 

كه به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، 

اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می كند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشكار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید: 

شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه كنید . 

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح كه زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند .

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوری و نزدیكی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می كشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند، 

اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است .

عشق جوششی یكجانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست یك خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یكجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو رو شنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در اینجا است كه گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند ، احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد كوچكی نیست .

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و ازین رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند . 

دو روح ، نه دو نفر ، كه ممكن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن كنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است كه بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ كلام یكدیگر احساس می شود و از این منزل است كه ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند كه به پهندشت بی كرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لك دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاك و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یك معبد متروك كه در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد . 

دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند .

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست . 

اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می كند و با خود به قله بلند اشراق می برد 

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:25  توسط نکیسا  | 

دیوار

جایی روی یکی از دیوار نوشته بود:

چرا [الکل] بنوشی و رانندگی کنی
وقتی می‌تونی ماری‌جوآنا بزنی و پرواز کنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:2  توسط نکیسا  | 

باران

ای آسمان ببار ،امشب ببار

شاید بارانت نقطه چینی شود تا به خدا برسم

تعریف زندگی عوض شده است

تا گریه نکنم ، نوازشم نمی کنند

تا قصد رفتن نداشته باشم ، نمی گویند بمان

تا بیمار نشوم ، گل برایم نمی آورند

تا کودک هستم ، باید همه را دوست بدارم

و وقتی بزرگ شدم ، دوست داشتن را برایم جرم می کنند

تا نروم قدرم را نمی دانند و تا نمیرم ، مرا نمی بخشند

ای آسمان ببار ، تا هر کس به اندازه پیاله اش پاک شود

ای چتر فروش ، چترهایت را نمی خواهم

امشب می خواهم خیس شوم ، پاک شوم تا شاید محو شوم و از پله کان آبی آسمان به سوی او بروم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:47  توسط نکیسا  | 

تشکر

خدایا شکرت.....من اشتباه نکرده بودم................از همه ممنون.....

.............................................................................................................................................

مهتا میگه:همه چی آرومه غصه ها خوابیدن........


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 19:38  توسط نکیسا  | 

کدیین برای من....برای پس از این.....

خدایا نگاه کن....ببین صدای چیله چیله شدن رو نمیشنوی...میخوای برات یه سمعک بخرم؟تا صداش رو واضح بشنوی؟

نه به گمونم از مادر ناشنواِیی...حداقل چشات رو بازکن...تا لرزیدن لب هام رو ببینی....

خدایا من دارم چی می گم؟

من با عبور ثانیه ها خورد میشوم...من پست ترین نفس این حوالیم...کاش در این وسعت سبز ...یک نفر درد مرا می فهمید.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 16:17  توسط نکیسا  | 

روز عشاق

اين مطلب رو بيستم نوشتم امما حالا اينجا مينويسم:

داشتم به فكر اسفندامز مروري بر خاطراتم ميكردم...سگي كوچولو كه درونش پر شده از شمعي قرمز رنگ...عشق...ايمان...مادرانگي....سپاس از زن به دليل مادر بودن...به دليل راندن كدورت ها و زدودن سردي و گاه توهم و آرمان هاي مردان....به حرف هاي امروزم با علي فكر ميكنم....وآيا واقعن 25 بهمن رو دزديديم؟!!اگر چنين است دزدي زيبا است؟!دزدي قيمت داره!!آره علي جون ارزش داره...اصالت داره...قرار شما مردان اين نيست كه روزي رو به عنوان تجليل از زن...موجودي لطيف در نظر بگيريد؟؟!

ديروز بعد از كار بيرون رفتم.....چقدر هم احتياج داشتم به ديدن قرمزي ...ديدن و بوييدن گل سرخ...چرا كه بيني ام ديگر براي بوييدن راهي نداره :))...هر روز ظهر گلي رو ميخرم...به اين اميد كه اين بوي لعنتي از مشامم بيرون بره....به ياد مجنون ليلي افتادم ....دوست داشتن زياد...خيلي زياد...امروز هم بارون باريد...چه بارون خوشگلي...شايد هم چون خدا ميدونست امروز مي خوام درباره ي روز عشاق بنويسم بارون اومد....(هر چند كه بالا ي شهر برف اومد و پايينيم____:)) قابل توجه بعضي ااا )ميدوني چرا ميگن تقدير از زن؟چون مرد ها عاشقن...و زن معشوق...

ولي الان من خواهرانگي ام را نثارت ميكنم و ميگوييم خواهرم دوستت دارم...عشق من هميشه به يادتم...به ياد نظرت تو بلاگم گفتي همه مي تونن دوستت داشته باشن فقط دوستت داشته باشن...الا ن من اينو ميگم...

راستي امروز 25 بهمن تولد نسترن هم هست.......تولد مبارك عزيزم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:52  توسط نکیسا  | 

خسته....

تن تو ظهره تابستون رو به يادم مياره...رنگ چشماي تو بارون رو به يادم مي اره....وقتي  نيستي ....زندگي فرقي با زندون نداره.....قهر تو تلخي زندون رو به يادم مي اره.....من نيازم تو رو هر روز ديدنه ...از لب دوست دارم شنيدنه...تو بزگي مثل اون لحظه كه بارون ميزنه... تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه.....تو مثل خواب گل سرخي ...لطيفي مثل خواب ...من همونم كه اگه بي تو باشه جون ميكنه...من نيازم تو رو هر روز ديدنه ...از لب دوست دارم شنيدنه...تو مثل وسوسه ي شكار يك شاپركي ...تو مثل شوق رها كردن  يك بادبادكي...تو هميشه مثل يك قصه پر از حادثه اي...تو مثل شاديه خواب كردن يك عروسكي...من نيازم تو رو هر روز ديدنه ...از لب دوست دارم شنيدنه...تو قشنگي مثل شكلاِِيي كه ابرا ميسازن ...گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ ميبازن...اگه مرداي تو قصه بدونن كه اينجاِيي ....براي بردن تو با اسب بالدار ميتازن...من نيازم تو رو هر روز ديدنه ...از لب دوست دارم شنيدنه...

همه ي راه هاي ارتباطي با محيط اطرافم رو قطع كردم....خسته ام زياد......فقط درس ميخونم و گاهي هم به كارهام فكر ميكنم...نميدونم....خدايا چقدر ما ادما...بيخيال نمينويسم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 8:59  توسط نکیسا  | 

و گاهي اوقات دروغ زيبا ست

دستهايش را به هم مي ساييد براي گرم كردنشان!!پشت سر هم صدا ميكرد:خانم گل.اقا يك فال براي خانم زيبايتان نميخريد؟پسرك بي آنكه نگاهي به چهره ي زيبا ي زن بيندازد.....بي وقفه از زيباييهاي ياد شده به او ميگفت....مرد از او فال خواست...پسرك تمام فال ها را در كنار دست حوري گرفت...پسرك سر بالا آورد و زن گفت :من يك جوزامي ام.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 18:45  توسط نکیسا  | 

و اين چنين بود طالع امروزم....

طالع
تا بچه ای گریه نكند معلوم نمی شود كه گرسنه است و به شیر احتیاج دارد تا تو حاجت و نیاز خود را برزبان نیاوری دیگران به آن پی نخواهند برد. وقتی كمكی می خواهی باید بدون تعارف آن را درخواست كنی.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:4  توسط نکیسا  | 

دور نما

همه چيز از دور قشنگه حتا من ..........


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9:55  توسط نکیسا  | 

شب آرزوها

تمام آن شب را در بستر سپري كرد.بدون هيچ دل خوشي و اميدي .بدون هر گونه درنگ و ارامشي براي رسيدن به نقطه ي عطف.با پرستار صحبت كرد .از خودش گفت.گفت كه ديگر براي كسي ارزشمند نيست.به پرستارش گفت زيرا كه پرستارش پري مابانه بود...برايش گفت كه چه طور حقايق توانسته او را به بند در اورد...به پري گفت كه چگونه زندگي او را اسير دست گناهكار خود ساخته است...به او گفت كه براي به دست اوردن نان و پر كردن شكم و معده اي كه حكم گاو خوني را داشت چه كشيده و به چه كاري تن داده است...گفت..گفت...همه را گفت ...پري پري صفت گوش ميكرد...بيچاره زن خودكشي كرده بود بدون هيچ اميدي...

پري فردا در خانه بود.ارام بود...پسرك مادرش را صدا كرد  و از احوالش پرسيد...او گفت برايش از زندگي و ناتواني دختري كه تن به ازردن جانش داده بود...برايش گفت حقايق را.پري بي صدا گريه ميكرد امما پسرك نمي دانست چرا؟گمان را بر ان ميداشت كه به خاطر وظيفه و حس هم نوعي اش است امما او نميدانست كه مادرش نيز روزي مانند او بوده و به همين دليل پرستار شده بود..پري وار شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:33  توسط نکیسا  | 

تصميمه جديد

باز امد بوي ماهه مدرسه...بويه بازي هاي راهه مدرسه

خدايا شكرت كه بالاخره تونستم كه راهم رو انتخاب كنم و يه سر و ساموني به ذهنم بدم....

اين روزاي اخره تابستون  يكي از بهترين روزهاي زندگي م بود ..از تصادف گرفته تا خنده هاي رعنا و شهرزاد و جشنه شكوفه هاي سرمه .....

تصمميم گرفتم تا باز بنويسم ...به خاطره همين يه پست جديد ميذارم ...:)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 9:9  توسط نکیسا  | 

ديوونه؟؟

مسير دانشگاه به سمت خونه.....

يه باره ديگه پسر بچه ي بي هوش و هواس از اين دنيا توي مترو بود...همه يه جوري نگاهش ميكردن....با خودم فكر كردم كه اگه اين پسر مشكل روحي و رواني نداشت و عقب افتاده نبود باز هم مردم اينجوري نگاهش ميكردن؟؟!!دخترا بدون هيچ درنگي يقينن ميگفتن:واي اين پسره خيلي خوبه....نگاه كن داره من و نگاه ميكنه.....
نشسته بوديم روي زمين...پسر بچه مدام از بچه ها سوال ميگرد...."به نظرت اين دستفروش ها خجالت نميكشن كه ميان توي مترو دستفروشي ميكنن؟*........و كسي جوابش رو نميداد و من هم مثله وقتي كه غم دارم پاهام رو تو بغلم گرفته بودم  و به رو به رو خيره....ميپرسيد سوال هاي تكراري و  و باز هم بچه ها ساكت بودند تا اينه زاهي گفت:ايستگاه چيتگره....به زاهده گفتم عجيبه چرا از من سوال نپرسيد؟زاهي گفت به خاطره اينكه فكر كرده يه نفر ديوونه تر از خودش هست و خوشحال شده...منم خوشحال شدم و لبخند زدم....حداقل يه كاره مفيد كردم و باعثه خوشحالي يه ادم شدم....يه ادم به سادگي ادم...من ميگم كه مرگ سفارشه يه زندگيه ديگه است از طرفه خداوند و تولد اغازه نو براي شروع جديد...امما گاهي لازمه كه ديده بشن و خدا رو شكر كني به پاسه سلامتي اش...چه با بعضي اعمال و چه تنها با ذكر...امما چه بسيار اند كساني كه با نماز ترك سازش دنيا كرده اند....

.......................................................................................................................................

چند مدت نمينويسم اينقدر ذهنم اشفته است كه ديگه به وبلاگ نميرسه............

اميدوارم زوده زود بنويسم..امما بعيد ميدونم...فقط اين و ميدونم كه خسته ام زياد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:9  توسط نکیسا  |